عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

30

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

يا بشراى بالف ساكنة بعدها ياء مفتوحة فى معنى النّداء المضاف فكان المدلى بشّر نفسه و قال يا بشارتى تعالى فهذا اوانك و قيل بشّر اصحابه بانّه وجد غلاما مفسّران گفتند اين سيّاره كاروانى بود كه از مدين مىآمد بسوى مصر مىشد و سالاران كاروان مردى بود مسلمان از فرزندان ابراهيم ، نام وى مالك بن ذعر بن - مديان بن ابراهيم الخليل ، كاروان راه گم كردند ، همى رفتند در آن صحرا و زمين شكسته تا بسر آن چاه رسيدند و چهارپايان همه زانو زدند و هر چند نه جاى فرو آمدن كاروان بود كه آب آن چاه به تلخى معروف و مشهور بود . امّا بعد از آن كه يوسف بوى رسيد آب آن خوش گشت ، چون چهارپايان آنجا زانو به زمين زدند مالك ذعر مردى زيرك بود ، عاقل ، مسلمان ، بدانست « 1 » كه آنجا سرّى تعبيه است ، بفرمود تا كاروانيان بار فرو گذاشتند و آرام گرفتند و در كار آب فرو ماندند . مالك ذعر گفت من درين جايگه چاهى ديده‌ام هر چند كه آب آن تلخ است امّا يك امشب بدان قناعت كنيم ، مرد خويش را فرستاد بطلب آب ، پيش از كاروانيان رفت و دلو فروهشت چنانك ربّ العزّه گفت : « فَأَدْلى دَلْوَهُ » ، جبرئيل آمد و يوسف را در دلو نشاند او را برمىكشيد ، عظيم گران بود ، طاقت بر كشيدن مىنداشت تا ديگرى را به يارى خواند ، چون يوسف به نزديكى سر چاه رسيد ، وارد در نگرست شخصى را ديد زيبا چون صد هزار نگار جمالى بر كمال ، رويى چون ماه تابان و چون خورشيد روان ، شعاع نور روى وى با ديوار چاه افتاده و آن چاه روشن چون گلشن گشته ، مصطفى ( ص ) گفت : « اعطى يوسف شطر الحسن و النّصف الآخر لسائر النّاس » . و قال كعب الاحبار : كان يوسف حسن الوجه ، جعد الشّعر ، ضخم العين ، مستوى الخلق ابيض اللّون غليظ السّاقين و السّاعدين و العضدين خميص البطن صغير السّرّة و كان اذا تبسّم رأيت النّور فى ضواحكه ، فاذا تكلّم رأيت فى كلامه شعاع النّور يبتهر عن ثناياه و لا يستطيع احد وصفه و كان حسنه كضوء النّار عند اللّيل و كان يشبه آدم يوم خلقه اللَّه عزّ و جلّ و صوّره و نفخ فيه من روحه ان يصيب المعصية . و يقال انّه ورث

--> ( 1 ) - نسخهء الف : بجاى آورد